
سفره حق
راوی و نویسنده: سید عزیزالله حسینی شکور
آبان سال 62 در جبهه سومار بودم. یک روز در بین نماز ظهر و عصر، مسئول آشپزخانه که وظیفهی پخت غذا برای چند محور را بر عهده داشت، سراسیمه آمد و درخواست کرد همه با هم " امّن یجیب.... " بخوانیم. نگران شدم و علت را پرسیدم. گفت بعداً میگویم. دعا را خواندیم. آیه شریفه " امّن یجیب.... " را خواندیم و همه برای امام و رزمندگان اسلام دعا کردیم.
بعد از نماز عصر به سراغ او رفتم؛ گفت: اواخر پخت غذا بودیم که ماری بزرگ از سوراخ سقف، وارد آشپرخانه شد و از همان بالا به درون دیگ خورشت افتاد. خدا رحم کرد که متوجه شدیم و دیگ را خالی کردیم، و گرنه همه نیروها مسموم میشدند. حالا نگران کمبود غذای این همه رزمنده هستم چون برای ناهارشان فقط برنج داریم.
دستش را گرفتم و با هم به کنار رودخانه رفتیم و دعای« اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها» را به نیت چهارده معصوم و حضرت ابوالفضل (ع) قرائت کردیم و خدا را قسم دادیم که ما را شرمندهی نیروهای رزمنده نسازد.
از دور چشممان به چند کامیون افتاد. سوار موتور شدیم و به طرف آنها حرکت کردیم. کامیونها که متوقف شدند. ماجرا را برایشان تعریف کردیم. مسئول آنها گفت: قرار بود این بارها را جای دیگری ببریم که انگار خدا ما را به این طرف راهنمایی کرد.
یک کامیون نان و ماست حمل میکرد و کامیون دیگر انگور، خدا را شکر کردیم. نان و ماست و انگور را آوردیم و بین نیروهای رزمنده توزیع کردیم.
برگرفته از کتاب آخرین حلقهی رزم جلد دوم خاطرات برگزیده اولین جشنواره خاطره نویسی دفاع مقدس استان قم، ناشر حوزه هنری استان قم
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: qom.hozehonari.ir