
محمدعلی کعبی شاعر؛
هنری بودن مدرن بودن است
محمدعلی کعبی متولد سال 1366 است و در دوران نوجوانی و جوانی وارد فضای شعر شدهاست. اصالتا اهوازی است و از یک سالگی ساکن خاک مقیمپرور قم شدهاست. در دامه گفتگوی محمد متین کریمی را با ایشان میخوانید.
محمدعلی کعبی متولد سال 1366 است و در دوران نوجوانی و جوانی وارد فضای شعر شدهاست. اصالتا اهوازی است و از یک سالگی ساکن خاک مقیمپرور قم شدهاست. در دامه گفتگوی محمد متین کریمی را با ایشان میخوانید.
قدم مهم شاعر پیدا کردن جهان شخصی است
سرودن را چگونه آغاز کردید؟
همانطور که مستحضرید، اتفاق شعر یک اتفاق خاص در زندگی افراد است و از محیط و اطراف شاعر تاثیر میپذیرد. من از یک سالگی قم بودم، فضای دهه شصت و هفتاد قم فضای خاصی بود. ما در محله خاکفرج ساکن بودیم. دیوارهای کاهگلی و کوچههای باریک این محله و از همه مهمتر حرم حضرت معصومه(س) فضای شاعرپروری داشت. به اعتقاد بنده اگر این ظرفیتی که هماینک فراهم است در آن دوره موجود بود، بیش از اینها شاعر داشتیم، چون این شهر فضاییآمیخته با احساس و معنویت دارد.
سال 79 به همراه پدر، به مشهد الرضا رفتیم. ایشان قرار بود حدود دو ماه به دانشجویان در قالب طرح ولایت، یکسری از دروس بینشی را درس بدهد. بارها به زیارت آقا امام رضا (ع) رفتیم، اما یک زیارت، با تمام زیارتهایی که رفته بودم متفاوت بود. یکبار داخل حرم بودم تا اینکه تابلوی کتابخانه حرم با درخشش خاصی که داشت توجهم را جلب کرد. این کتابخانه بخشهای زیادی دارد اما من خیلی اتفاقی تا به خودم آمدم دیدم در بخش ادبیات، در دنیای کتابهای نیما یوشیج، سهراب سپهری و... غرق شدهام. سررسیدی را برداشته بودم و شعرهای مورد علاقهام را در آن یادداشت میکردم. رفتهرفته هر روز بیشتر از روز قبل از شعر و ادبیات لذت میبردم. نزدیک دو ماه اینچنین گذشت و وقتی به قم برگشتیم من بودم و انبوهی از شعرهای مورد علاقهام و کوهی از علاقمندی به شعر. در قم به صورت خود جوش به دنبال کتابهای شعر میرفتم. بعد از مدتی احساس کردم مضامین شاعرانهای که در سرم میچرخند را میتوانم با تسبیح وزن کنار هم جمع کنم و بنویسم. یک دفتر رنگ و رو رفته و بیروحی که قرار بود با شعر جانی تازه بگیرد را برداشتم. اولین بیتهایم را نوشتم و برای پدر خواندم، ایشان خیلی خوشحال شده بودند و به همان مقدار خوشحالیشان، تعجب هم کرده بودند. تعجب از اینکه تو چطور میتوانی موزون بنویسی؟
از سوی دیگر اعضای خانواده هم تشویق میشدید؟
بله! تشویقشان هم این بود که وقتی میهمان به خانه میآمد، میگفتند:«محمد! برو دفتر شعرت رو بیار، شعر بخون.» وقتی شعر میخواندم، در چشمهای میهمانان چیزی به جز ذوق و شوق نمیدیدیم.
یکبار اطراف حرم بودم که اطلاعیهای را دیدم. در آن اطلاعیه نوشته شده بود که محمدعلی بهمنی قرار است فردا به خیابان خاکفرج قم بیاید و در «خانهی جوانان» شعر بخواند فردا به جلسه رفتم. مجری با این بیت از استاد بهمنی دعوت کرد:
«مردی که سالهاست منتظر مرد دیگر است
گاهی دلش برای خودش تنگ میشود»
استاد بهمنی در آن جلسه شعر خواندند و پیرامون شعر سخن گفتند. صحبتهای آن روز ایشان بسیار مرا تحت تاثیر قرارداد، به نوعی که تا به خانه برگشتم قلم و کاغذ را برداشتم و شروع کردم به شعر نوشتن.
از بعد آن روز مطالعه ادبی خودم را ادامه دادم تا اینکه به یک مجلهی ادبی برخوردم. شعرهای چاپ شده در آن را خواندم. حسی در درونم میگفت دو شعر این مجله با بقیه شعرهایی که تا امروز خواندهام از نظر زبانی متفاوت است.
به خاطر دارید چه شعرهایی بود؟
یکی از آنها اثر خانم نجمه زارع بود و دیگری از خانم پانتهآ صفایی.
یک بیت از شعر خانم زارع این بود:
«وقتی غروب جمعه رسد بی تو، آفتاب
انگار بر گلوی خودش دار بستهاست»
شعر خانم زارع بسیار برای من راهگشا بود و تاثیرگذار، این باعث شد که ماه رمضان سال 1384، به 118 زنگ بزنم و شماره انجمن شعر قم را بگیرم. با شماره انجمن تماس گرفتم و از علاقهام به شعر گفتم. گفتند: «ما دور روز دیگه جلسهی نقد داریم، تشریف بیارید.»
وارد انجمن شدم؛ دیدم همه لباس مشکی پوشیدهاند و اشک میریزند و یک آقای موفرفری -که بعدها فهمیدم نامش حسین هدایتی است- نشستهاست پشت میز. شعرخوانی که آغاز شد، فهمیدم برخی از شعرها خطاب به خانم زارع نوشته شدهاند. بهت و حیرت در رگ رگم جاری شده بود. شما حساب کنید با خواندن شعر خانم زارع، شماره انجمن را گرفتهاید و به انجمن آمدهاید، حالا میدیدید مشوق اصلیتان به حضور در انجمن به تازگی به رحمت خدا رفته. من به آقای هدایتی گفتم که میخواهم شعر بخوانم، اسمم را پرسید و با شنیدن نام خانوادگی من فهمید که اهوازی هستم. گفت: «ببین جنوبیا وقتی شعر میگن خیلی زود میتونن رشد کنن.» برای اولین بار رفتم پشت تریبون و شعر خواندم. بعد از جلسه آقای هدایتی به دفترم نگاه کرد و گفت: «آقای کعبی این دفتر رو بذار کنار، با توجه به شعرایی که امروز شنیدی و از این به بعد توی انجمن خونده میشه، شعر بگو. جلسه بعد هم با یه غزل بیا.» برای جلسه بعد یک شعر نوشتم با مطلع:
«روی تمام پنجرهها خط کشید و رفت
چیزی برای بودنش اینجا ندید و رفت»
اینبار هم مثل بار قبل دست پر به انجمن رفتم، اما با شعری متفاوت. شعرم را خواندم و با تشویقهای آقای هدایتی روبرو شدم که در این مدت کم چطور توانستهام تغییری اساسی در زبان شعرم ایجاد کنم.
به نظر من اگر خانم زارع میماندند یکی از شاعران درخشان تاریخ ادبیات ما میشدند و چقدر حیف که با رفتنشان چه کارهای درخشانی را از ایشان نخواندیم و نشنیدیم. اینکه یک شاعر «بایدها و نبایدهای شعر» را بفهمد و در شعرش به عرصه ظهور و بروز برساند قدم نخست است، قدم بعد پیدا کردن جهان شخصی خود است. ما با رفتن خانم زارع و دیگر شاعرانی که به جهان خاص خودشان دست یافته بودند، دنیاهای متفاوتی را از دست دادهایم. این نشان میدهد که باید قدر شاعرانمان را بدانیم.
آن زمان چه کسانی در انجمن فعال بودند؟
خود من در جلسات «شکوفههای خیال» حوزه هنری قم و جلساتی که مدرسه اسلامی هنر برگزار میکرد حضور فعالی داشتم. خانم سعادتمند، سید محمدجواد شرافت، علی سعادت شایسته، علی خالقی، سید محمد بابامیری، سید حمیدرضا برقعی -و دوستان دیگری که قطعا نامشان از قلم افتاده- در آن دوره بسیار فعال بودند.
شما در انجمن محیط هم فعالیت داشتید؟
بله، باید بگویم که جلسه استاد مجاهدی یکی از تأثیرگذارترین حلقههای شعری بود که به پیشرفت و ارتقای سطح کمی و کیفی شعر آیینی کمک کرد. قبلترها در بسیاری از جلسات شعر، شعر آیینی به رسمیت شناخته نمیشد اما زحمات فراوان استاد مجاهدی منجر به این شد که خیل عظیمی از شاعران امروز، سراغ شعر آیینی بیایند و در این طریق هم قدم بردارند.

«خوش اخلاق بودن»، جزء جدایی ناپذیر «جذاب بودن» است
به رزومه شما که نگاه میکردم، عنوان درخشان برگزیده جشنواره ادبی «آفتاب پنهانی» به چشمم خورد. از آفتاب پنهانی بگوئید.
برای جمعآوری آثار هنری طلاب، «حوزه علمیه» جشنواره خیلی خوبی را برگزار میکرد با عنوان «آفتاب پنهانی». من با نثر ادبی شرکت کردم و رتبه آوردم. به خاطر دارم در اختتامیه یک سید بزرگوار کنار من نشسته بود البته معمم نبود. یکی از پاهایش میلنگید و احساس میکردم که جانباز باشد. سید آن روز به واسطه نثرم بسیار تشویقم کرد و دعوتم کرد به مرکز پژوهشهای صداوسیما، گفت آنجا یک مجله داریم به نام «اشارات». من با اشتیاق دعوت سید را قبول کردم. یکروز رفتم به مرکز پژوهشهای صداوسیما، متوجه شدم که آن سید جانباز نیست و فقط پایش شکسته. از آنجا همکاری من با «سید علی حسینی ایمنی» آغاز شد. اما بعد از مدتها همکاری، چند سالی اشارات تعطیل شد و آخرین باری که با سید علی حسینی صحبت کردم تلفنی بود، میگفت میخواهد دوباره اشارات را راه بیندازد و...
در اوایلی که کرونا آمده بود و وحشت از این ویروس در سراسر کشور منتشر شده بود، برادر من عضو گروه طلاب جهادی بودند و در بیمارستانها حضور فعالی داشتند. نکتهی جالب اینجاست که در آخرین لحظاتِ عمر سردبیر مجله اشارات، برادر من بالای سر ایشان بودند، اما نه جناب حسینی برادر مرا میشناختند و نه برادر من ایشان را.
مهمترین چیزی که از مرحوم سیدعلی حسینی ایمنی در خاطر من و دوستان ایشان مانده، مهربانیهای بینهایت و لبخندهای دنبالهدار ایشان است. باید این بین شاعران و فرهیختگان ما جا بیافتد که «خوش اخلاق بودن»، جزء جدایی ناپذیر «جذاب بودن» است. ما خیلی از شاعران را داریم که پشت تریبون، شعر و نحوه خوانششان جذاب است، اما در دنیای دوستی و ارتباط صدها فرسنگ با آن چیزی که از خودشان پشت تریبون نشان میدهند فاصله دارند. متاسفانه برخی از شاعران جوان هم به همین سبک اخلاقی گرایش پیدا کردهاند و فکر میکنند این «سبک اخلاقی حرفهایِ هنرمندان» است اما باید بگوییم خیر! بزرگان شعر هیچگاه اینچنین نبودند. جذاب بودند اما اهل این اداها نبودند. چرا راه دور برویم؟ همین استاد مجاهدی با سن و سالی که دارند اغلب جلوی پای جوانترها به احترام میایستند و گاهی بعد از جلسه میآیند و حال و احوال دوستان را میپرسند. ببینید، لبخند و توجه، شاید ارزانترین چیزهایی باشند که ما در دست داریم و میتوانیم به دیگران هدیه بدهیم. خیلی تلخ است که ما در دنیای هنر و ادب توجهی به این نکات نداشته باشیم.
حرف نثر ادبی شد؛ همیشه این سؤال در ذهنم وجود داشته که تعریف نثر ادبی چیست و ما برای نام بردن از کدام شیوهی بیانی، از ترکیب «نثر ادبی» استفاده میکنیم؟
در داستان، نخ روایت، تمام قسمتها را کنار هم قرار دادهاست. در شعر سپید، گاهی پیچیدگیهای بیانی وجود دارد و شاعرانه بودن و... از مهمترین ملزوماتیست که باید رعایت شود. اما ممکن است که گاهی ما حرفی را داشتهباشیم که در داستان، شعر و... نمیتواند ظهور کند، در این شرایط از نثر ادبی استفاده میکنیم. این گونهی ادبی هم شگردهای خاص بیانی خودش را دارد.
تفاوت اصلی شعر عرب و فارس در گستره واژگانی شعر عربی است
شما عرب زبان هستید؟
بله.
پس حتما شعر عربی هم دارید. درست است؟
خیر من شعر عربی ندارم اما مطالعهی گستردهای در این حوزه دارم.
به نظر شما تفاوت شاخص شعر عرب و شعر فارس در چیست؟
شاید بتوانیم بگوییم تفاوت اصلی در گستره واژگانی شعر عربی است که باعث میشود که شما در شعر عربی کلاسیک دستتان در نوشتن بسیار باز باشد و بتوانید پیراهن شعر را به تن بسیاری از مفاهیمی که در ذهنتان است، بپوشانید.
یعنی شعر عربی در رسم تصاویر تواناتر از شعر فارسی است؟
بله، این هم به دلیل همان گستره واژگانی زبان عربی باشد که باعث میشود تصاویر زودتر در ذهن مخاطب شکل بگیرد.
در روزگاری که بسیاری از شاعران به تکرار کردن حرفهای قدمای شعر پارسی دلخوش کردهاند، نگاه شما در شعرهایتان، نگاهی مدرن است. سرچشمهی این نگاه و این زبان مدرن کجاست؟
این نظر لطف شماست. همیشه سعی داشتهام که شعرم نگاه مدرنی داشته باشد. به طور کلی همهی داستان، داستان هنر است. اینکه شما مفاهیمی که دارید را با چه زبانی و به چه شکلی بیان کنید. زبان باید هنری باشد. به گمان من مدرن بودن هنری بودن است. مثلا محمد سعید میرزایی در این حوزه موفق بوده. نمونهاش این شعر اوست:
«کجاست جای تو در جملهی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟»
اثر چاپ شدهای هم دارید؟
بله در همین مدت اخیر اولین مجموعهی شعرم به نام «کنار» چاپ شد.
بسیار خوب. پس به عنوان حسن ختام میهمانمان کنید به نوشیدن جرعهای غزل از مجموعه «کنار».
دستی به هم زد هرچه در این دشتها رود است
شعرم نمیآید اگر بغضم گِلآلود است
از آتش افتاده بر جانم چه میفهمند
جنگل که میسوزد، فغانش دشتی از دود است
میباختم با تو اگر هم کل دنیا را
حس میکنم هرچه ضرر هم کردهام سود است
دیر است اما دیر هم باشد تو میخواهی
وقتی تو میخواهی، تمام دیرها زود است
هرجای این دنیا که باشی، پیش من هستی
ما در زمینیم و زمین، یک جای محدود است
(2)
اصلا خدا از ابتدا هم سمت مردم بود
سمت به ظاهر کمتران دست چندم بود
سمت جنوب شهرها و کوچههای تنگ
سمت محلهای قدیم و پر تراکم بود
سمت کسانی که تمام دستشان زخمی
از زحمت پر اصطکاکِ داس و گندم بود
«هابیل» سنّش کمتر از «قابیل» بود اما
پیشِ خدا، قربانی «قابیل» دوم بود
وقتی که دختر داشتن را ننگ میدیدند
نسل نبی، از دامن دردانه خانم بود
شاه از صفِ جا بر کفان، سرمست بود اما
تقدیر، اطراف نماز مردی از قم بود
قاسمترینها را خدا میساخت وقتی که
اطراف کرمان در میان نقشهها گم بو
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: qom.hozehonari.ir